|
تو با منی ،خنده هایت مال مردم.نگاه آشنایت مال مردم،هوسهایت در آغوش رفیقان ،غمت با من وفایت مال مردم. سلام من هم مثل همه ی مردم به دوستم اعتماد کردم و هر چه درد دل داشتم به او میگفتمتا که یک روز دوستم از پشت به من خنجر زدو عشقمو با خودش برد. من عشقمو اول در عروسی داداشم دیدم.من اون موقع تازه ۱۷ سالم بود.از اون خیلی خوشم اومده بود ولی خجالت میکشیدم که بهش بگم .کم کم با شوخی کردن با او رابطه ی ما شروع شد . مدتی گذشت تا که یک روز اون به من گفت که آیا از این شوخی ها که میکنی منظوری هم داری؟ من که اونو خیلی دوست داشتم پا رو غرورم گذاشتمو به او گفتم :آره .من تو رو خیلی دوست دارم .تو هم منو دوست داری؟او خنده ای کرد و رفت. تا فردای آن روز دوباره دیدمش.به صورت من با یه اخمی نگاه کرد و رفت .من هم فکر کردم که اون از حرفای من ناراحت شده .سعی کردم هیچ وقت جلوی اون دیگه آفتابی نشم.ولی نمی تونستم چون ندیدن او برام غیر ممکن بود.اما از این ماجرا یک ماه گذشت .من همچنان به دنبال یک بهانه که بتونم با او حرف بزنم می گشتم .بعد با تنها دوستم که اسمش یوسف بود مشورت کردم.اون به من گفت اگه واقعا اونو دوستش داری برو و صادقانه بهش بگو و خودتو راحت کن.من هم رفتم به او گفتم .اون به من گفت :من هم تو رو دوست دارم اما خجالت میکشیدم که بهت بگم.ما با هم دوستی شیرینی شروع کردیم که این دوستی تا ۲ سال طول کشید تا اون جایی که ما خیلی به هم وابسته شده بودیم که دیگه قرار شد من برم سربازی بعد با هم ازدواج کنیم.من هم رفتم . ۴ماه از سربازی من میگذشت که تلفن چی منو صدا زد :بیا تلفن کارت داره!منم که هیچکس به جز (ز)شمارمو نداشت چون فهمیدم خودشه خوشحال شدم .متاسفانه اون نبود.دوستم یوسف بود که به من گفت دیگه به اون زنگ نزن من اون نامزد شدیم.من باورم نمی شد که او با من چنین کاری کرده باشه.فکر کردم که داره شوخی میکنه .با هر زحمتی از فرمانده ام مرخصی گرفتم و اومدم که اونو ببینم که این حرف دوستم حقیقت داره یا نه!رفتم و دیدم باز هم باورم نمی شد .که اون یا بهترین دوستم به من خیانت کنه.ولی دیگه کاری از دست من بر نمی اومد .کار از کار گذشته بود . این برای من و شما تجربه ای باشد که حتی به بهترین دوستتون هم اعتماد نکنید + نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387 12:53 توسط هادی |
اگه می خوای بری برو از تو دوباره می گذرم نگاه به گریه ام نکون من از تو بی وفا ترم همیشه بی گناه توی همیشه موقصر منم نگاه بی وفای تو همیشه طعنه می زنه این دفه هم می ببخشمت اما گذشت آخره می گذرم از گناه تو ولی خدا نمی گذره خدا ازت نم یگذره جوانمو داد ی به باد گریه ی تعلخ مو ببین خاطر مونرفته از یاد ساده نبود گذشتند برای این شکسته دل کاری نکون که بعد از این نمونه یادت تو ی دل + نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 2:49 توسط هادی |
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 2:19 توسط هادی |
ترین قفس عشق زندانی خواهی کرد هرگز به تو علاقه مند نمی شدم
اش بغض سکوتم را شکست و قلبم را که جز نامش هیچ نامی به روی آن نمی نوشتم و تنها هوسم را که فقط یادگاه او بود با خود برد و من هم چنان مانند پرنده ای سر گردان که چاره ای جز سکوت ندارد در این کوچه پس کوچه های خیال سر گردانم. + نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 13:39 توسط هادی |
من بازخمه زبونا ت رفیقم مرحم بزار با حرفات رو زخمه عمیقم با تو که داری به گریم می خندی . کاش میشد بیایی به من دل ببندی. تنها بودن یه کابوسه شومه عزیزم کار دل نباشی تمامه عزیزم + نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 11:20 توسط هادی |
میباید کرد؟ عکس رخساره ماهش راداد گفتمش همدم شبهایم کو تاری از زلف سیاهش راداد وقت رفتن همه رو می بوسید به من از راه دور نگاهش را داد یادگاری به همه داد و به من... / انتظار سر راهش راداد این یک سوال از دختر ها به پسر ها نارو میزنن و بهشون میگن دیونت هستم + نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 9:49 توسط هادی |
نمی دونم از کجا شروع کنم از آشنا یا آن موقت که منو ترک کردو رفت. + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 1:25 توسط هادی |
برای آنهایی که شراب مستی عشق را نوشیدن . بنام آنکه لبخند رادر دیوارمحبت را در آشنایی و غم و جدایی را در اشک آفرید + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 0:58 توسط هادی |
نظرتان در رابطه با دختران بی معرفت چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ + نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 14:48 توسط هادی |
|
| ||||||